معنای زندگی

این منم, همین

معنای زندگی

این منم, همین

خوشی های کوچک

يكشنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۵، ۰۸:۱۵ ب.ظ

حدودای ساعت 3 میرسم خونه و همون موقع هم مامان زنگ میزنه

-نگین نهار چی میخوری؟

+نمیدونم ،گشنه هم نیستم یه کاریش میکنم

-نمیشه که ؛ابگوشتو بخور دیگه ،اصلا املت درست کن

+دوست ندارم، نگران نباش یه فکری میکنم حالا


ساعت 4:20 است. میرم بخوابم ،خسته ام،گشنه ام،نهار نخورده ام. یه 10دقیقه میگذره و کم کم چشمام داره گرم میشه که صدای چرخیدن کلید توی قفل میاد. به روی خودم نمیارم و به خوابم ادامه میدم

صدای قدماشو دنبال میکنم اروم میره تو اشپزخونه و سعی میکنه خیلی سروصدا نکنه ،خوابم میبره

بیدارمیشم میبینم هنوز از اشپزخونه صدا میاد  فکر میکنم خب حتما نیم ساعت بیشتر نخوابیدم که مامان هنوز تو اشپزخونه است.ساعت نگاه میکنم 5:30، تعجب میکنم که چرا هنوز اونجاست

تلاش میکنم دوباره بخوابم ولی فایده نداره، خونه ساکت ساکت شده و هیچ صدایی نمیاد.میرم میبینم رو سجاده اش خوابش برده

دلم ضعف میکنه،یه قابلمه رو گاز درشو برمیدارم ماکرونیه :)))

اللهی من برات بمیرم که خسته از مدرسه اومدی و اول به فکر من بودی 3>


*خدابیامرزه همه پدر ومادرهایی رو که بینمون نیستن و به عزیزانشون صبر بده

**دیگرانو نمیدونم ولی من به همین چیزا میگم خوشبختی ،مهم نیست چقدر کوچیک بنظر بیان برای من قد دنیا می ارزن

۹۵/۰۱/۲۲
ladybug